روایت صد و چهل و دوم
بیشتر آدمها با خاطرههایشان زندگی میکنند، بی که بدانند سالها چطور از پی هم میگذرند، حالا که فکر میکنم میبینم پانزده سال از روزهای دانشگاه گذشته است، و بیشتر اتفاقهایی که فکر میکردم همین یکی دو سال پیش بوده، متعلقند به ده سال پیش، به پنج سال پیش، این خیلی بد است، اینطور گذر عمر را نمیفهمی، یک صبحی که با خستگی به آینه خیره میشوی میبینی خودت را نمیشناسی، سردرگم میشوی بین واقعیت و خاطره، در لحظه پیر میشوی. امروز صبح پیر شدم انار، صبح که تاریخ گوشهی عکس را دیدم، دوازده اردیبهشت هزار و سیصد و هفتاد و نه! مگر همین پارسال نبود که توی انجمن شعر خواندی!