روایت صد و چهل و دوم

بیشتر آدم‌ها با خاطره‌هایشان زندگی می‌کنند، بی که بدانند سال‌ها چطور از پی هم می‌گذرند، حالا که فکر می‌کنم می‌بینم پانزده سال از روزهای دانشگاه گذشته است، و بیشتر اتفاق‌هایی که فکر می‌کردم همین یکی دو سال پیش بوده، متعلقند به ده سال پیش، به پنج سال پیش، این خیلی بد است، اینطور گذر عمر را نمی‌فهمی، یک صبحی که با خستگی به آینه خیره می‌شوی می‌بینی خودت را نمی‌شناسی، سردرگم می‌شوی بین واقعیت و خاطره، در لحظه پیر می‌شوی. امروز صبح پیر شدم انار، صبح که تاریخ گوشه‌ی عکس را دیدم، دوازده اردیبهشت هزار و سیصد و هفتاد و نه! مگر همین پارسال نبود که توی انجمن شعر خواندی!

روایت صد و هشتم

راستش را بخواهی این روزها دستم به نوشتن نمی‌رود، سردگمم انار، همین.
یادت می‌آید روزی که اردوی انجمن شعر بود و رفته بودیم ییلاق؟ هندی‌کم تو دستِ من بود و بیشتر از اینکه از باقی فیلم بگیرم همه‌اش خنده‌ی تو بود، هیچ وقت هم آن فیلم را ندیدم، ولی من هنوز تصویر آن خنده‌ی توی ویزور جلوی چشمم است، خنده‌ی هفده‌سالگیت انار! خنده‌ی نوجوانیمان، و حالا که هفده سال از آن روز گذشته، حالا که سی و چهار ساله‌ام و دارم تمام می‌شوم! راستش فکر می‌کنم ما چه می‌خواستیم از زندگی جز همان خنده؟ چه می‌کنیم با روزهامان؟ اصلا حالا که فاصله افتاده بینمان چرا به تو فکر می‌کنم؟ این‌ها، این فکرها گیجم می‌کند انار، شروع کرده‌ام به خراب کردن آنچه بودم، زدن ریشه‌های اضافی‌ام، راستش را بخواهی اصلا دارم خاکم را عوض می‌کنم، دورتر می‌شوم، اما تو، با همه‌ی آن خاطره‌ها هرگز فراموشم نمی‌شوی، تو تنها ریشه‌ی منی، ریشه‌ی آشفتگی‌ام، مثل همین جمله‌ها انار، مثل همین سردرگمی!