دوستت دارم انارخاتون مهربون من
]
همه نشسته اند
سکوت سالن را پچ پچ پسران و دخترانی که قربان صدقه هم میروند به هم میزند
مسئول سالن همه را به سکوت دعوت می کند
پرده بالا می رود
[
سلام خانومی مهربونم
الان که دارم اینا رو می نویسم ساعت 1.25 دقیقه اس نصفه شبه
می خواستم بگم دوست دارم خیلی بیشتر از اینکه تو فکرشو بکنی
اما نه اینو نمی خواستم بگم
می خواستم بگم برات میمیرم
اما نه اینم نبود
خیلی دوست دارم و بمیرم برات و فدای تموم مهربونیات
اره شاید این بود
می گم شاید
چون خیلی کم می آرم گاهی که می خوام بت بگم که چقده عزیزی
آرزوها آرزوها آرزوها
زندگی دشواره بی تو/ لحظه ها تکراره بی تو/ آدم از هر نفسی بیزاره بی تو
من؟
کی هستم و چی ؟
تکراریه
واسه همه
نیگا که می کنم میبینم خیلی بیشتر از هم قطارای دیگه ام کشیدم و میکشم و دیدم و میبینم
این که میگم نه ضعف و خستگیه
که شاید حسرته
که شاید من میتونستم نسبت به خیلی چیزا بی تفاوت باشم
حتی با اینکه اصلا واسه انتخابم مشکلی نبود
کمش تو زمان خودش
و همیشه یه امیدی به فهمیدن و درک کردن بود
اونم تو دیگران
ولی حالا فهمیدم که نباس رو دیگرون به هیچ وجه حساب کرد
باس همه اساسا رو محکم کرد
و باس زندگی کردن و ...
من هیچ وقت نمی خواستم زنده بمونم
همیشه می خواستم زندگی کنم
می خوام
و وقتی می خوای زندگی کنی کاری رو می کنی که دوست داری
امان نه اینکه این دوست داشتن معنیش تحدی از حدود باشه
چه اخلاقی
چه قانونی
چه شرعی
چه هر چیزی که ما انسانها خودمون و مقید به اونا می دونیم
کمش تو جامعه ای که توش زندگی می کنیم
من هیچ وقت اینکارو نکردم
اما دارم مجازات میشم
محکوم میشم
و پا لرز خربزه ای که مال خودم بوده میشینم!
و درد آورترین پرده این تراژدی اینه که تو پا لرز خربزه نخوردت میشینی!
من از خربزه بدم می آد
تو نباید این سهمت باشه
تو باید زندگی کنی و هیچ وقت نلرزی
اینکه من تو انتخابم اشتباه کردم یا نه(؟)هیچ چیزی رو جبران نمیکنه
همونطوری که الان غصه اش و بخورم
و یا به آینده نیومده فکر کنم
می دانی خانم مهربان
در این دنیای عجیب و غریب که انسانها همه کار می کنند و بعد خودشان، خودشان را به نقد می کشند
دنیایی که آدمهایش اول انجام می دهند و بعد نقد می کنند و بعدتر،تکرار!
دنیایی که هیچ چیز را هیچ وقت سر جای خودش نمی توانی پیدا کنی
دنیایی که چپ اش را بچسبی ،راستش می لنگد و شمالش را،جنوبش
دنیایی پر از آدمهای فیلسوف که همه چیز را به اصل و فرع میکشند
آدمهای منتقد که خودشان را هم قبول ندارند
آدمهای روشنفکر که در آنارشیسم وول می خورند
آدمهای مقلد
آدمهای مغرور
آدمهای بی انصاف
آدمهای دین گریز
آدمهای متدین
ماهایی هستند که می بینندو می نشینند
ماهایی هستند که می شنوند و بلند می شوند
و ماهایی که که نه می بینند و نه می شنوند و نه بلند می شوند و نه می گذارند بنشینند
و ماهایی که می بینندو می شنوند و بلند می شوند
این گروه آخر در مقابل آن سه گروه اول یا می بازد و یا می برد
بردو باختش فرقی نمیکند
ببازد زحمتش کمتر است
خشت اول چون نهد معمار کج تا ثریا که سهل است تا پاریس و نیو یورک و رم و لندن و برلین از اینور و توکیو و سئول و پکن هم از آنور می رود!
ذات انسانها ست که مهم است(کاش می شد بیشتر بگویم،کاش!)
میبینی خانم مهربان
میبینی
به هیچ جا بند نمی شوم
در همان دنیای آدمها
در همان دنیای ماها
در همان دنیای خربزه و شکم
در همان دنیای ثریا و معمار
کم اش سهم تو نباید کمتر از خوشبختی ای باشد که همین جا معنی می شود
اگر بهشت همین جاست ،خب سهم تو هم باید بهشت باشد
و من از اینکه حتی نتوانسته ام تا حالا حتی گوشه ای از همین بهشت را برایت فراهم کنم معذرت می خواهم
می توانی مرا شایسته عذاب بدانی(همانگونه که هستم)
بعد از این خط راحت ترم ،کشیدمش که جدا شم ،که خانوم مهربون من بدون تو هیچم،اما همیشه خوبی های تو بوده،همیشه من باعث درد سر بودم،چه واسه خودم چه تو،چیزی که من مسئولش بودم و تو هم کشیدی
تو هم ناراحت شدی
به خاطر من
گریه کردی
واس خاطر من
من از ایناس که معذرت می خوام
همه چی درست میشه و از این بلاتکلیفی خارج میشیم و ایشالله که خوب خارج شیم
بلاتکلیفی که من باعثش بودم
یعنی من اشتباه کردم؟
بااینکه هر چی با خودم کلنجار می رم به خودم هی می زنم که نه
ولی بعدش فکر می کنم که فقط دارم توجیه می کنم
چی بگم؟چطوری بگم؟نمیدونم
دوست دارم
خیلی
همه چی من تویی
این همه چیز من رو مالکیت حساب نکن از نوع اربابی
همه چیز،یعنی بی تو منی هم وجود نخواهد داشت
ندارد
من می خوام همه چی مال تو باشه هر چی که می خوای
و هرچیزی که باید باشه
و هر چی که تو بگی
اما اگه میبینی اینطور نمیشه
کم می آرم
اونی که می خوای نیست
نه اینکه من کم کاری میکنم آ،که عین خیالم نیست آ،که تو مهم نیستی آ
که دستم کوتاهه
(با اینکه میدونم این جمله ام تکراری شده)
من سعی ام و میکنم که همونی بشه که تو می خوای
عزیزی
خیلی دوست دارم
خیلی
]
پرده می افتد
تماشاگران می روند تا زنده بمانند
سالن خالیست و تنها یک نفر گوشه سالن نشسته و به فکر فرو رفته
نظافتچی سالن:آقا بلند شو تموم شده
مرد(نگاهی به نظافتچی می کند و با صدایی آرام میگو ید: منو ببخش،مارگاریتا!
-:بلند شو گم شو کار دارم
--(سرش را بلند می کند و گویی با سقف سالن صحبت میکند و با دست نشانش می دهد،فریاد میزند.-نظافتچی با تعجب به او خیره می شود):منو ببخش مارگاریتا،من مشکل و پیدا کردم،فهمیدم تو واسه چی ناراحت شدی وگریه کردی،
مارگاریتا،خب من که نمی دونستم تو بستنی وانیلی دوست نداری!
ترکم نکن
خواهش می کنم!
[